هورااااا ... هورا آمد!
با اینکه یه کم دیر شده، و الان نزدیک پنج ماهشه ولی امروز میخوام چند کلمه ای از تولد هورا بنویسم...
------------

روزهای سختی بود، روزهای بارداری مامان هورا رو میگم ... درد، ضعف، استراحت مطلق، کار کردن شبانه روزی مامان هورا (حتی با وجود دستور استراحت مطلق!)، انواع قرص و آمپول و ... خلاصه روزهایی بود که نمیشه ازشون به آسونی گذشت.
اما در این بین تنها چیزی که به مامان هورا قدرت حرکت می داد عشق و امید بود. عشق به دختر کوچولویی که تو دلش لگد میزد (اون هم چه لگدایی!) و امید دیدن و در آغوش گرفتنش ...
می بایست توی اردیبهشت به دنیا بیاد ولی دکتر تاریخ سزارین را 20 فروردین تعیین کرده بود ... البته گفته بود که شاید چند روزی هم زودتر به دنیا بیاد ...
اما کی باورش میشد که صبح روز 16 اسفند مامان هورا ساعت 7 صبح که بیدار میشه، ببینه که ای وااااای ... بابایی را صدا کنه ... به خانم دکتر زنگ بزنن، برن بیمارستان آبان و خلاصه ... ساعت 8:42 صبح، همه خوشحالی کنن که: هورااااااا... هورا آمد!


هورااااا ... هورا آمد!
